شاد میگویم

شادمانم

شاد میگویم

شادمانم

شادمان باش

۲۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

ماراتن

بععععله. من یه ماراتن مهمون بازی داشتم این روزا. از چهارشنبه. دیروز با دوستم حرف میزدم که خب آره دیگه تموم شد و امروز که از کلاس سه تار برگردم میشینم به برنامه هام میرسم. تو راه برگشت بودم که همسرم زنگ زد و گفت بین راه پیاده شو باهم بریم گلدون بخریم. رفتیم. بهم گفت که فامیل جون زنگ زده گفته میخوام بیام خونتون.نظرت چیه؟ گفتم اشکال نداره. خلاصه اینکه زود گلدون رو خریدیم و رفتیم خونه. تند تند شام درست کردم و با کمک همسر خونه رو نظم دادیم. و جناب مهمون محترم ساندویچ به دست وارد خونه شد. منو میگی!!!!!! ای بابا. خب آخه من چیکار کنم بااین همه غذا. هیچی دیگه. فرمودن که اشکال نداره. الان ساندویچارو میخوریم بعد هم شام شما رو. که بدیهیه دیگه کسی جا نداشت بعدش و غذاها رو دستم موند. کاش لااقل گفته بود که من غذا درست نکنم. به هرحال. شب خوبی بود. ولی خسته شدم. اونم بعداز این ماراتن چند روزه ی مهمون داری.  دیر از خواب بیدار شدم. ای خدا کمک کن من دیگه درست بشم. والللا. کلی کار و برنامه ی عقب افتاده دارم.

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

آخیش

از لحظه ای که از خواب بیدار شدم ( که البته خیلی زود هم نبوده)  تا همین الان مشغول بودم. یه کوه لباس و ملافه شستم و یخچال رو تمیز کردم که این دومی انصافا  واسه خودش خیلی خفنه. بعد هم آشپزخونه رو برق انداختم و واسه غذا هم کنگر گذاشتم. یه چند تا کار کولوی دیگه مونده تا خونه بشه همونی که من میخوام. یعنی آماده بشه واسه پرواز من. واسه اینکه برم با آرامش بشینم سر میز و شروع کنم به خوندن زبان شیرین فرانسه. وای که چقد خوشحالم که همه چی انقد خوب شد. چند روزی بود حوصلم نمیشد انقد اساسی همه چی رو درست کنم. و همین باعث میشد زیاد حال و حوصله ی برنامه های درسی و کاریم رو هم نداشته باشم.یه چیز دیگه. ما دیروز هدیه ی روز مادر رو به مامان دادیم. در واقع چون ما تو یه شهر نیستیم، امکانش نبود کع حضوری چیزی ببیریم. خیلی به این فک کردیم که چی به درد مامان میخوره. هیچی. اون فقط تنهاس. واووووو. چی میتونه حس بهتر بهش بده؟ سفر! کجا؟ خونه ی ما؟ نه! سفر پیش خواهرم که مامان خیلی دلتنگشه. یه کشور دیگه. خب پس دست بکار شدیم و بلیط مورد نظر رو خریدیم. من و همسر هیچکدوم تاحالا پامون رو از ایران بیرون نذاشتیم. اما الان واقعا فرصت سفر رو هم نداشتیم. و فک کنم مامان هدیشو دوس داره هرچند عصبانی شد و گفت اصلا. من راضی نیستم شما اینکارو بکنین. اما خوشحالم که خوشحاله از سفرش. 

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

خوب فکر کن

داشتم فکر میکردم چقدر الکی روزم رو بخاطر یه مهمونی در یه تاریخ نامعلوم دارم از دست میدم. من باید از نو شروع کنم و منتظر شگفتی های خوشایند باشم.

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

چرا اخه

واقعا من یه چیزی رو نمیفهمم. اینکه چزا بعضی وقتا همسرم یادش میره توجه کنه به بعضی چیزا. من قبلا هم گفتم. مهمونی ها فقط باشه واسه وقتی که خودت هستی. باز هی اصرار میکنه که فامیل محترم پاشه بیاد.خب آخه من سختمه. کل زندگیم تعطیل میشه. اونم که هی انتظار داره من باهاش برم بیرون. امروز از شدت اعصاب خوردی نشستم سرچ کردن واسه شغلای تمام وقت. بااینکه میدونم اونجوری به خیلی از کارام نمیرسم، ولی بهتر از اینه که به بهونه ی اینکه من تو خونه هستم واسه آرامش من نقشه کشیده بشه. واقعا نمیدونم چرا همسر لین رفتار رو از خودش نشون میده و اینهمه هم اصرار میکنه. حالا درسته که فامیل مذکور خیلی دوست داشتنیه و من ارتباط خوبی باهاش دارم. اما الان انقد سرم شلوغه که والا حوصله ی مامان خودم رو هم ندارم. این فامیل گرامی که جای خود داره و بااومدنش کلا من باید برم تو اشپزخونه زندگی کنم چون یک ساعت و دو ساعت که نیس مهمونیمون. چند روزه

بعدا نوشت: با همسر نازنینم در مورد حسم به این قضیه صحبت کردم. کاملا به حرفهام گوش داد. بعد هم عذرخواهی کرد و گفت من فک میکردم نظر تو هم همینه و معذرت میخوام که مستقیم نپرسیدم. و این مهمونی هم کنسله. خیالت راحت.

یعنی همچین همسر با شعوری دارم من. عاشقشم

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

یه جا یه مطلب خوندم مبنی بر اینکه واسه زنان ایرانی داشتن ظاهر زیبا مهمتر از ذهن زیباست و این رو میشه با مقایسه ی هزینه ی لوازم آرایشی و هزینه ی کتاب دریافت. خب اینکه اصلا موضوع عجیب و جدیدی نبود. اما باعث شد من یکم به خودم فکر کنم. شخصا پول زیادی رو صرف لوازم ارایش نمیکنم.از ارایش غلیظ هم خوشم نمیاد. اما از اون طرف واسه کتاب خریدن هم زیاد هزینه نمیکنم. کتاب میخونم و خیلی دوست دارم. اما بیشتر امانت میگیرم.خلاصه اینکه داشتم به خودم میبالیدم که این وصله ها به من نمیچسبه که یه دفه یاد دیشب افتادم. مهمونی!!! پوچ. و یاد چند روز پیش. و ....و به این فک کردم که درسته که من شخصا هم واسه ذهن و درون و هم واسه جسم و ظاهرم ارزش قائلم و یکی رو فدای اون یکی نمیکنم. اما در عمل انقدر که زمان های من توی جمعهای سطخی ، هرز رفته، تو جمعهای فرهنگی تازه نشده. و باید به خودم بیام. باید به خودم بیام. و اسیر این آداب مسخره نشم. نباید تنها واسه اینکه فامیل ودوست مخصوصا فامیل نرنجن، وقتمو با مهمونیهای بی سر و تهی که از اول تا آخرش حرف از باکلاس بودن ما و چیپ بودن هرکه غیر ما هست، تلف کنم. من در مقابل لحظات عمرم مسئولم.

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

مانا

وبلاگ مانا یا همون بانوی برتر که تو لیست دوستام هست خیلی روم تاثیر خوبی گذاشت. البته من معمولا به خودم اهمیت میدادم. اما این وبلاگ واقعا تلنگر خوبی بود واسم. بهتون توصیه ی اکید میکنم برین تو لینک دوستام و حتما روی بانوی برتر کلیک کنین.

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

سوپ

امروز واسه دومین بار در طول این سی سالی که از زندگیم گذشته میخواستم سوپ درست کنم. بار اول مربوط میشد به حدود ۹ سال پیش تو خوابگاه که بدجوری سرماخورده بودم و انصافا به غلط کردن افتادم از درست کردن سوپ. چون با اون خال داغون، خریدن و پاک کردن و خرد کردن سبزی اونم تو شرایط خوابگاه که نه از یه چاقوی تیز درست حسابی هبری هست نه از تخته، خیلی کار سختی بود.اونم تو یه اشپزخونه ی دومتری که هی شیش نفر دیگه هم میرفتن و میومدن. به هرحال.الان بار دومه. نخیر .من هوس نکردم. همسر هم هوس نکرده. دارم واسم یه نفر سوم درست میکنم!!!!!!!!!یکی از فامیلای همسر!!!!! یعنی اینو به هرکی بگین شاخ در میاره. من تاحالا واسه مامانم هم یوپ درست نکردم تو مریضیش. حالا هم نه اینکه همسر از من بخوادا. نه. منتها من نمیدونم چرا وقتی میبینه وقت سرخاروندن هم نداره، الکی قول میده به فامیل سرماخورده که من حتما واست سوپ درست میکنم. هی از اون انکار از همسر اصرار. خلاصه اینکه من بصورت داوطلبانه دست بکار شدم. اما گفتم که باید بگی خودم درست کردم. چون من نمیدونم چی از آب در میاد. چقدرم طولانیه پختش. الان حدود سه ساعته که بیدار شدم. خیلی دردسر داره. کی میگه غذای راحتیه یا پیش غذاس؟ والا من پاستا و قرمه سبزی و قلیه ماهی رو راحت تر از این درست میکنم.

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

این شاگردی که جدیدا شروع کردم بهش درس بدم واسه تافل، آدم خیلی کار درستیه. اینه که منم وقتی دارم نوشته هاشو چک میکنم.ناخوادآگاه وسواسم زیاد سده. هی با خودم میگم نه. این ادم که راحت اشتباه نمیکنه. اونم این همه. واسه همین هی همه چی رو با دیکشنری چک میکنم که مطمئن شم درست میگم. که البته تاالان همش حق بامن بوده. یاد م. ر. افتادم. وقتی  اولین بار فهمیدم سطح زبانش اونی نیس که من سالها فکر میکردم. و انصافا عجبا اعتماد به نفسی داشت. البته شاگردنابغه ی من آدمی مث اون نیس خدای نکرده. ولی اینم اعتماد به نفسش خیلی بالاس

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

همین!

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

همین!

  • شا دان